قدم زنان می رفتم
صداها و نشانه ها آشنائی غریبی بود که تکرار می شد
بازتاب قلبی که مبهوت به دستهایم نگاه می کرد
ترس دست هائی که قدرت حس کردن نداشت و قدم های پیاپی
سلامی از سر آشنائی
صداها و نشانه ها آشنائی غریبی بود که تکرار می شد
بازتاب قلبی که مبهوت به دستهایم نگاه می کرد
ترس دست هائی که قدرت حس کردن نداشت و قدم های پیاپی
سلامی از سر آشنائی
نه دوستی دل و باز هم آشنا
زمزمه ی قدم هایم سکوت را می شکست
شب سردیست
زمزمه ی قدم هایم سکوت را می شکست
شب سردیست
غریبه ای به ظاهر آشنا
سپیده دم دیگری می رسد ولی قدم هایم هنوز جاده را حس نکرده
و باز هم به شب می رسی
سپیده دم دیگری می رسد ولی قدم هایم هنوز جاده را حس نکرده
و باز هم به شب می رسی
این شب دیگر صدای آشنائی نیست
صدای قدم های من نیست
سکوت است و انتظار
"سلام"
این بار وهم خودم بود
کلامی ساده ولی دوستانه
بر نگرد
من مقابل سیاهی چشمانت ایستاده ام
صدای قدم های من نیست
سکوت است و انتظار
"سلام"
این بار وهم خودم بود
کلامی ساده ولی دوستانه
بر نگرد
من مقابل سیاهی چشمانت ایستاده ام
No comments:
Post a Comment